تبلیغات
مردان کبری11 - کریسمس
ما هواداران کبری 11 هستیم+تام بک
تاریخ : چهارشنبه 14 خرداد 1393
نویسنده : fatemeh 7
خوب بچه ها اینم داستان یک قسمتی که خواستید برید ادامه ی مطلب

بن و سمیر تو اتاقشون بودن ! بن هم مثل همیشه مشغول خوردن بود (شکموJ) سمیر هم داشت روی پرونده ها کار میکرد ... سمیر : بن بسه دیگه چقدر میخوری ! بیا یه ذره کمک کن ! بن : خب گشنمه ! سمیر نگاهی به بن انداخت و با افسوس سری تکون داد ! بن : راستی سمیر 5 روز دیگه کریسمسه برنامت چیه ؟ سمیر : میخوام برم در خدمت خانواده باشم ! بن : زن ذلیل ! سمیر : بذار تو هم زن بگیری اون وقت میفهمی ! تا بن این حرف رو میشنوه اشک گونشو خیس میکنه ! سمیر : چی شد بن ؟ آه نمیخواستم ناراحتت کنم ! بن تو افکار خودش غرق بود ! بهتر بگیم تو خاطراتش غرق بود ! خاطراتی که با آنا و سمیر کوچولوش داشت ! با اینکه 5 سال از مرگ اونا گذشته بود اما هنوز هم نتونسته بود فراموششون کنه ! بن : سمیر میای بریم سر قبر آنا و پسرم ؟ سمیر : باشه ! بعد هم از پاسگاه خارج شدن و به سمت قبرستون راه افتادن ! بن با قدمایی لرزون رفت سمت قبرایی که عزیزترین کسانش اونجا بودن ! بن کنار قبر آنا زانو میزنه و میگه : سلام آنا منم بن ! اومدم اینجا تا بگم خیلی از دستت ناراحتم خیلی زود منو تنها گذاشتی و رفتی ! چند قطره اشک از چشمای بن روی قبر آنا ریخت .... سمیر دستشو گذاشت روی شونه ی بن و گفت : بن با ناراحتی تو اونا زنده نمیشن ! می دونم خیلی سخته ولی اینطوری فقط خودتو نابود میکنی ! بن : تو خودت یه پدری ! اون روزی که آیدا رو دزدیدن یادته؟ چقدر نگرانش بودی ! واقعا نمیتونم اینو درک کنم که پسر 3 سالمو کشتن باورش خیلی سخته ! اگه الان زنده بود 8 سالش بود ! بن دیگه طاقت نیاورد و از اونجا زد بیرون

سمیر هم به دنبالش رفت .... بن بعد یه مدتی آرومتر شده بود !!! سمیر : حالت بهتر شد ؟ بن: آره ممنون رفیق !!! سمیر : خب پاشو بریم پاسگاه ! تا خانم کروگر کلمونو نکنده ! بن لبخندی میزنه سمیر : آفرین حالا شد ! دیدی خندیدی .... پاشو بریم ! بن و سمیر باهم میرن پاسگاه ....

کروگر : خب آقایون آماده باشید تا برید آخرین ماموریتتون تو این سال ! بعدشم بهتون مرخصی میدم تا یکم استراحت کنید ! بن : آخ جوووووون ! بزن بریم سمیر که دلم لک زده برای مرخصی !

سمیر : باشه بریم ! خب خانم کروگر چی هست این ماموریت ؟ کروگر : چن نفر امروز از یه بانک سرقت کردن ! بیاین اینم آدرس ! بن و سمیر رفتن به آدرسی که خانم کروگر داده بود ....

بن : سمیر بریم دوربین بانک رو چک کنیم ! سمیر : باشه ... دوربین 5 نفر رو نشون میداد که از بانک سرقت کردن ! بن : سمیر نگاه کن رو دست چپ همشون خالکوبی ستارس ! این تورو یاد یه چیزی نمیندازه ؟ سمیر : چرا ! اینا همونایی ان که تو یه پرونده از دستمون در رفتن ! بن : خب بیا بریم دستگیرشون کنیم ! سمیر : آخ خنگ خدا اصن میدونیم اونا کجان ؟؟ بن : راست میگیا ! سمیر : تو چجوری پلیس شدی ؟! اینجا رو نیگا ! سوار ماشین شدن و رفتن اگه میشه زوم کنید پلاک ماشین رو یاداشت کنم ! بیا بریم بن ! بن و سمیر رفتن پاسگاه ! سمیر : سوزانه صاحب این ماشین رو پیدا کن ! سوزانه : باشه الان ! اممممم خب ماشین سرقتیه ! سمیر : شماره پلاکشو بده به همه ی واحد ها اگر دیدنش دستگیرش کنن!

بعد یک ساعت

سوزانه: بچه ها صاحب ماشین رو پیدا کردن  اسمش سم  الانم توی اتاق بازجوییه ! بن : بیا بریم سمیر ....

سمیر : خب مچ دست چپتو ببینم !! بعله تو هم جزو همون گروهی حالا زود بگو بقیه افراد گروهت کجان ؟ سم : نمیدونممممم ! سمیر : به من دروغ نگوو اون گروهی که تو به اصطلاح لوشون نمیدی پاش برسه برای رسیدن به اهدافشون تو رو له میکنن ... سم : من هیچی نمیگم ! سمیر: منو وادار نکن از یه راه دیگه واارد شم !!! سم که خیلی ترسو بوده میگه : باشه باشه ! بیا اینم آدرسشون و برگه ای به سمیر میده ! سمیر و بن با نیروی کمکی میرن همون آدرس و خلافکار ها رو دستگیر می کنن ! بن : آخیش حالا دیگه برو در خدمت خانوادت باش ! سمیر: هه هه باشه ! میگما بن تو این تعطیلات برو سفر ! آب و هوات عوض میشه ! بن : اممممم فکر بدی هم نیست ! دو روز بعد بن آماده سفر میشه میخواست بره پاریس ! سمیر : خداحافظ بن مواظب خودت باش ! خوش بگذره رفیق ! بن : به تو هم خوش بگذره ! بن با سمیر دست تکون میده و میره !

روز کریسمس

سمیر داشت هدیه بچه هاش و آندریا رو میداد بهشون که زنگ در به صدا در میاد ! سمیر : من برم ببینم کیه !!! سمیر در رو باز میکنه و میبینه پستچی پشت دره !!! پستچی : ببخشید آقای سمیر گرکان ؟ سمیر : بعله خودم هستم ! پستچی : یه بسته دارید ! بسته رو میده به سمیر رو میره ! سمیر بسته رو میاره خونه ! میبینه روی جعبه نوشته : کریسمس مبارک رفیق ! از طرف بهترین دوستت بن ! سمیر تا اسم بن رو میخونه خوشحال میشه و با شوق بسته رو باز میکنه و اما یه بمب میبینه که تا 5 ثانیه دیگه منفجر میشه ! 4.3.2.1.و بوممممممممممممب .....

دو روز بعد

سمیر بهوش میاد و میگه : آخ من کجام ؟ پرستار : بیمارستان شما دو روزه که بیهوش هستید !! سمیر : آندریا و آیدا و لی لی کجان ؟ پرستار : اونا حالشون خوبه نگران نباشین ! خانم کروگر میاد داخل اتاق و میگه : سلام گرکان حالت خوبه ؟ سمیر : آره ... کروگر : خب حالا تعریف کن چه اتفاقی افتاد ؟ سمیر : تو خونه بودم که بسته ای از دست بن بهم رسید تا بازش کردم دیدم یه بمبه توش و دیگه هیچی نفهمیدم ! کروگر : امکان نداره یگر همچین کاری بکنه حتما کار یکی دیگه بوده !

فرداش سمیر مرخص میشه و میره خونه .. سمیر داشته تو خونش استراحت میکرده که یهو صدای شکستن چیزی میاد ! میره سمت صدا که یهو بن جلوش ظاهر میشه و اسلحه رو میگیره سمت سمیر .... سمیر : بن تو اینجا چی کار میکنی ؟ این اسلحه رو بگیر اونور .... بن انگار که یه صدایی داره باهاش حرف میزنه ساکت میشه و بعدش میگه : من باید تو رو بکشم ! سمیر : اما بن من دوست توام !!!! بن : این یه دستوره منم باید اجراش کنم !!! آندریا که اینو میبینه زنگ میزنه به پلیس اونا هم سریع خودشون رو میرسونن به خونه ی سمیر و بن رو دستگیر میکنن ! سمیر بن رو میبره پیش هارتبورت و بهش میگه : سلام انیشتین رفتار بن خیلی عجیب شده میخوام ببینم چشه و بعد قضیه رو برای هارتبورت تعریف میکنه ! هارتبورت : خب من یه حدسی میزنم ولی برای این که مطمئن بشیم بن باید آزمایش بده !!! بن آزمایش میده !!! وقتی جواب آزمایش اومد هارتبورت میگه : بعلهه حدسم درست بود یه دارویی به بن دادن که خیلی خطرناکه ! سمیر : خب چه جور دارویی؟ هارتبورت : یه داروی کنترل ذهنه وقتی فردی از این دارو استفاده کنه شخص دیگه میتونه ذهن اونو کنترل کنه چن دقیقه بعد استفاده دارو بدن کنترل اعضا رو از دست میده و بعدش ذهن تحت فرمان کس دییگه در میاد بعد 24 ساعت هم آدم رو میکشه ! سمیر : نههههه ! بن !! هیچ راهی نداره !! هارتبورت : متاسفم ! سمیر : این امکان نداره ما نمیتونیم دست رو دست بذاریم که بن بمیره !! نههههه ! هارتبورت : خب حالا بن کجاست ؟ سمیر : همینجااا ... صبر کن ببینم بن کجااست ؟ لعنتیییی ... در رفت ! هارتبورت : سمیر باید شخصی که ذهنشو کنترل میکنه رو پیدا کنی !!! سمیر سری تکون میده میره دنبال بن و میبینه اون سوار ماشینی شد و رفت سمیر هم دنبالش میره ... بن میره تو یه ساختمون شیک سمیر هم آروم دنبالش میره و در یه گوشه پنهان میشه .... بن میره پیش شخصی که اسمش یان بوده .... یان : چی شد کشتیش؟! بن : نه نتونستم پلیسا اومدن منو گرفتن ولی از دستشون در رفتم !! یان : تو دیگه به درد ما نمیخوری !!! بعدم به یه نفر که بغل دستش بود آروم گفت : چقدر دیگه زنده میمونه ؟ اون طرف : تا نیم ساعت دیگه کلکش کنده است .... سمیر تا این رو شنید دلش لرزید با خودش گفت : باید بن رو نجات بدم ... تو همین لحظه یان گفت : خب بن برو کلک دوستتو بکن ! سریع ! بن هم از اونجا خارج شد ... سمیر رفت دنبال بن اما گمش کرد فریاد زد لعنتیییی !! احتمال داد بره پاسگاه .... پس رفت به سمت پاسگاه ... نزدیکای پاسگاه بود که جنازه ی بی جون بن رو یه جا دید !!! محکم زد رو ترمز .... بن رو در آغوش گرفت .... فریاد زد با صدای اون همه از پاسگاه ریختن بیرون !!!! بن رو بردن بیمارستان با اینکه دیگه نفس نمیکشید .... دکترا دورش جمع شدن و سعی در احیای دوباره قلبش داشتن ! سمیر با نگرانی به بن که کلی دستگاه بهش وصل بود نگاه کرد پاهاش سست شد و روی صندلی نشست نمیدونست چی شد که خوابش برد تو خواب بن رو دید !!! بن : سلام رفیق نگران من نباش من میرم پیش آنا و سمیر پسرم .... سمیر : نهههههه بن !!! نرووو ! خواهش  میکنم !! و چند قطره اشک از چشماش چکید ! بن : باشه سمیر گرریه نکن !!! ...... سمیر از خواب بلند شد ... با عجله به سمت اتاق بن رفت . دکترش از اتاق ااومد بیرون و به سمیر گفت : خوشبختانه دوباره قلبش به تپش افتاد و زنده موند ولی وضعیتش مشخص نیس تا موقعی که بهوش بیاد ... سمیر نفس عمیقی کشید . خیالش کمی راحت تر شده بود ... به دکتر گفت : میتونم برم  پیشش . دکتر : البته .. سمیر به آرومی رفت و کنار تخت بن نشست و گفت : خوشحالم به قولی که دادی عمل کردی و همیشه کنارم هستی .... در همین لحظه بن بهوش میاد و میگه : آه !!! سمیر ! سمیر : جانم ؟ (چه مهربون شده J) بن : ببخشید سمیر ! من نمیخواستم تو رو بکشم .... سمیر : میدونم ذهن تو رو داشتن کنترل میکردن .... بن : آره نمیدونم یان برای چی میخواست من تو رو بکشم !! اما بدون دوباره میاد تا یه آسیبی به تو بزنه ... سمیر : تا تو کنارم هستی خیالم راحته ... بن لبخندی میزنه و میگه : خیالت راحت پاش برسه جونم  روهم به خاطر تو میدم ... سمیر با گریه بن رو در آغوش میگیره و میگه : ممنون که هستی

پایان

 




موضوعات مرتبط: داستان ها ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
feet complaints شنبه 18 شهریور 1396 01:33 ب.ظ
great post, very informative. I'm wondering why the other experts of this sector don't notice this.
You must proceed your writing. I am confident, you've a
great readers' base already!
gutturalnun9999.wordpress.com دوشنبه 1 خرداد 1396 10:31 ب.ظ
Keep this going please, great job!
یکشنبه 19 مرداد 1393 02:49 ق.ظ
الان چرا بن توی فیلم نیست.
یکشنبه 19 مرداد 1393 02:48 ق.ظ
الان چرا بن توی فیلم نیست.
fatemeh 7 پاسخ داد:
سال دیگه بر میگرده
آنا یکشنبه 18 خرداد 1393 07:47 ب.ظ
راستی حدس با سه ی سه دندونس نه سه نقطه
fatemeh 7 پاسخ داد:
آره اشتباه شده ولی من درستش کرده بودم نمیدونم چی شد ! الان درستش میکنم مرسی که گفتی
آنا یکشنبه 18 خرداد 1393 07:45 ب.ظ
از روی مستر بین کپی کرده بودی.ولی قشنگ بود.
fatemeh 7 پاسخ داد:
آره
taranum شنبه 17 خرداد 1393 06:10 ب.ظ
فاطمه جان خوشحال میشم به وبم (عاشقان کبرا11)سر بزنی!!!!!
fatemeh 7 پاسخ داد:
چشم ! من همیشه به وب شما سر میزنم
taranum شنبه 17 خرداد 1393 06:04 ب.ظ
سلام عزیزم عالییی بود
fatemeh 7 پاسخ داد:
taranum شنبه 17 خرداد 1393 06:04 ب.ظ
سلام عزیزم عالییی بود
fatemeh 7 پاسخ داد:
elahe جمعه 16 خرداد 1393 02:04 ق.ظ
خیلی خوب میسی
آخرش چه درام شد داستان
fatemeh 7 پاسخ داد:
ههههههه آره یهو رفتن تو فاز فیلم هندی
زهره صابری پنجشنبه 15 خرداد 1393 09:08 ب.ظ
سلام عسسسسسسسسسسسسسسسسیم ممون بابت داستان یک قسمتی قققشنگت عالی بود دوست دارم
fatemeh 7 پاسخ داد:
قربونت
sana پنجشنبه 15 خرداد 1393 10:53 ق.ظ
سلام خوبی . وبلاگ تحسین بر انگیزی دارین . امیدوارم همیشه موفق باشی . لطفا به منم سر بزن . خوشحال میشم تبادل لینک کنیم
fatemeh 7 پاسخ داد:
باشه سر میزنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
   
 
 
 
دریافت کد ابزار آنلاین
بلاگ گروه مترجمین ایران زمین
a href=